مجنون شدم

مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا

گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا


کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست

قطره شدم که راهی دریا کنی مرا


پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا

وقتی دلتنگ نگاهاتم

وقتی دلتنگ نگاهاتم

نقش می بندی در بلور اشکهایم

صدا می زنم از ته دلم

ای ستارالعیوب

و تو دوباره می شکوفی بر لبانم

چقدر زیبایی در باران چشمانم

و معطری در شکوفه ی لبانم

می ستایمت ای خالق دیدنی ها

می بینمت در خروش دریاها

به شوق دیدارت

محو تماشای نسیم می شوم

شبنمی دلبری احسن الخالقینی

سروده همکار شاعره همشهری

قضاوت....

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی...


روزهای بهمن

فرا رسیدن دهه فجر انقلاب اسلامی مبارک باد

چه مژده ای زیباتر از آمدن بهار در پی یک زمستان تار و طولانی؟!

چه بشارتی شیرین تر از بشارت خورشید در پی یک شب سرد و تاریک؟!

چه پیامی نیک تر از پیام زلال آب برای لبانی تشنه و خشکیده؟!

 چه نوایی برتر از بشارت «جاء الحق» و «زهق الباطل»؟! قسم به شب پوشیده! که روز خواهد درخشید و بهاری ترین روز هستی ، بر صحیفه‏ ی شب تار و طولانی ، مُهر پایان خواهد زد .

خالق ستودنی است...

سحرگاهان گلی بر روی شاخه

به خود بالید خمید بر روی شانه

چنان سرمست و مغرور از زمانه

ز آواز کلاغ بگرفت بهانه...

شعر زیبایی از همکار شاعره همشهری ام تقدیم به همه عزیزان.


ادامه نوشته