سلام به دوستان قدیمی

آقایان سلیمی،هاشم وثوقی و رمضان خنجرز که از دوستان قدیمی دوران تربیت معلم هستند

 ممنونم که خوشحالم کردین در فرصت مناسب اون خاطراتی که در روزهای آخر دانشجویی برام

 نوشته بودین تو وب مینویسم. راستی بیشتر از احوال خودتون برام بنویسین. با آرزوی

 موفقیت برای شما عزیزان و به امید دیدار شما در شهر قهرمان پرور شیروان.

روز جمعه در مشهد

دیروز به سرم زد که برم مشهد و امتحان کارشناسی ارشد بدم . چون قبلا ثبت نام کرده و پول خرج کرده بودم حیفم اومد که امتحانشو نرم. راستش اصلا مطالعه هم نداشتم و به قدری گرفتار بودم که حتی نتونستم یه خط کتاب را هم مطالعه کنم و رشته ی جغرافیای روستایی را هم انتخاب کرده بودم. صبح جمعه سوار اتوبوس شدم و بدون انگیزه رفتم مشهد. ساعت 12.5 ظهر رسیدم مشهد که داشت نم نم بارون میومد و چون تا ساعت 2 فرصت زیادی نبود نشد که برم خونه ی اقوام . به محل دانشگاه علوم تربیتی فردوسی مشهد رفتم و یه مقدار اون اطراف پرسه زدم تا اینکه گفتند بریم داخل. قرار بود که ساعت 2.5 شروع بشه اما 3 شروع شد و خیلی معطلی کشیدم . هنوز آزمون شروع نشده بود که دو تا از همکلاسی های دوره ی کارشناسی رو هم دیدم یکی آقای عباسپور بچه ی قوچان و یکی هم آقای رضایی بچه کاشمر بود که در حال حاضر تو مشهد سکونت داشت با اونا کمی صحبت کردم و ساعت 3 عصر بود که برگه ها را بهمون دادن و ما هم شروع کردیم. چون هیچی مطالعه نکرده بودم حسابی گیج شده بودم و جوش آورده بودم از سر ناچاری تست ها را زدم و ساعت 4 از جلسه بیرون اومدم البته وقت امتحان هم 90 دقیقه بود ساعت 5 هم با همون بی انگیزگی برگشتم درگز تا صبح شنبه برم محل کارم.

امروز که نظرات وبمو بررسی میکردم دیدم که یه عزیزی به نام آقای حضرتقلی سلیمی که دانشجویی همکلاسی سال 72 تو بجنورد بود ، برام پیام گذاشته بود حیفم اومد که ایشان هیچ نشانی از خودشون نذاشتن. آقای سلیمی عزیز دوست دارم اینبار اگه اومدی وب یه تلفنی برام بنویسی تا بعد از 18 سال با هم تماس داشته باشیم.

دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم/

 

تو را به خاطر ...

ادامه نوشته

میلاد با سعادت پیامبر اسلام(ص) مبارک

ای مقتدای عالم هستی محمدا!

 

طعم شراب ساغر مستی محمدا!

 

آیینه‌ خدای احد شهریار حسن

 

همسایه‌ صدای خداوندگار حسن...

ادامه نوشته

الله مزار

تقدیم به همشهریان کرد زبان سرزمین پر افتخار و رنج دیده

 

ئه ز کو ئیرو پر غمگینم لێ یارێ لێ یارێ لێ یارێ

 

چاو له بینان ئه گه رینم گولنارێ ...

ادامه نوشته

عشق کجاست؟

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی/

 

 آهنگ اشتیاق دلی درد مند را/

Aks 242

ادامه نوشته

گزارش جلسه هم اندیشی...

گزارش جلسه  هم اندیشی ماهانه مدیران مدارس

مقطع ابتدایی سطح شهر و بخش ها در ماه بهمن

               ( ذهن کودک آتشی است که باید افروخته شود نه ظرفی که انباشته شود)

ادامه نوشته

آسمان آبی

فرا رسیدن روزهای باشکوه و غرور آفرین پیروزی انقلاب اسلامی

ایران بر همه ی ایرانیان تبریک وتهنیت باد.

دلتنگی....

چقدر دوست داشتم يک نفر از من می پرسيد چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است ؟

                  چرا لبخندهايت آنقدر بی رنگ است ؟

                                    اما افسوس

      هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايی پر از خاطره

                آری با تو هستم .. با تويی که از کنارم گذشتی

                               و حتي يک بار هم نپرسيدی

                        چرا چشم هايت هميشه بارانی است.

روزی که معلم شدم...

سخت آشفته و غمگین بودم

 

به خودم میگفتم:

ادامه نوشته

دلبر!

گفتمش دل میخری پرسید چند ؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده كردو دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل زدستش روی خاك افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود.....

هم اندیشی

  گزارش جلسه ی هم اندیشی مدیران مجتمع های آموزشی و پرورشی روستایی

                           شهرستان درگز در دی ماه سال 1390

ادامه نوشته

تلاش همکار

 

آزمايش هاى انجام شده در كلاس درس علوم تجربى در پايه هاى مختلف در سال تحصيلى 90-91   

                                     دبستان شهيد خدادادى دودانلو

ادامه نوشته

دلتنگی

 وحشت از عشق که نه ترس من از فاصله هاست

وحشت از غصه که نه ترس من از خاتمه هاست

ترس بیهوده ندارم صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باری است پر از هیچ که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست مقصردل دیوانه ماست.

التماس دعا

روز عزا

دوست دارم صدات کنم  تو هم منو صدا کنی

دوست دارم نیگات کنم تو هم منو نگاه کنی

مادرم میگفت که بابات منو تنها انداخته و با هیئت عزاداری رفته مشهد و میگفت که به بابات گفتم تا کی میخوای هر سال چهل و هشتم بری مشهد دیگه پیر و ناتوان شدی. این حرفای مادرم بود که در غیاب بابا میگفت اما من که میدونستم بابام عاشق امام رضاست و هرساله با هیئت عزاداری روستا چهل وهشتم میره پابوس امام رضا(ع).بابام با اینکه بیش از هفتاد سال سن داره اما بازم هر سال به عشق امام رضا (ع) لباس سیاه می پوشه و به مشهد میره و هیچوقت هم خسته نمی شه. یادم میاد که چند سالی هم من با پدرم میرفتم مشهد و تو هیئت و خیابون و حرم سینه میزدیم وای چه غوغایی می شد روز شهادت امام رضا(ع) و مشهد غرق ماتم و عزا بود. یادمه که تو یکی از اون سالها که پدرم تو دسته عزاداری سینه می زد نمی دونم کدوم نامرد دست تو جیب بابام کرده و دارو ندارشو برداشته بود و من هیچوقت این موضوع را فراموش نمی کنم چون ما میهمان امام رضا بودیم و چه کسی جرات کرده بود که دست تو جیب زائر امام کنه.امشب شب شهادت امام رضا(ع) است و من با اینکه از مشهد دورم اما دلم پیش حرم مطهره و خیلی دلم برای حرم تنگ شده و باز پدر پیرم زائر امام رضاست.

28 صفر

رحلت پیامبر اسلام حضرت محمد مصطفی (ص) و شهادت امام حسن مجتبی

(ع) و امام رضا(ع) تسلیت باد.