مردى چو آفتاب

 در انتهاى آن شب بى صبح روزگار

 وقتى نواى غمزده ى مرغكى غريب در گوش خفته هاى شب تيره راه جست

وقتى، كه بانگ خداگونه ى اذان زنگ سكوت را، ز سراپاى شهر شست

 مردى چو آفتاب خورشيد عدل و داد از كوچه هاى ساكت كوفه مى رفت سوى خانه ى پروردگار خويش

 لبريز شوق و شور آنك ، به داخل مسجد قدم گذاشت

 يكراست رفت به سر وقت خفتگان وان خواب رفته ى گمراه را،

تكاند: برخيز هان! كه وقت شقاوت رسيده است!!...

بيدار شد چو دشمن نامرد او از خواب آهسته بازگشت و به محراب ايستاد

 تكبير او سكوت شب تار را، شكست

بارى، نماز بود سخن، از نيازها * در سجده بود

، سجده ى دوم كه ناگهان شمشير زهر ديده ى نامرد روزگار

 از داخل نيام چو مارى برون خزيد تاريكى هواى دم صبح را شكافت

 و انگاه.... با ضربتى شگفت فرود آمد

 و على خون سرش به صورت سجاده نقش بست

وقتى سپيده دم روز نوزدهم رنگ سياه چهره ى شب را به نور شست

 وقتى كه نور،در دل آن شهر بى سرور جائى براى ماندن آن روز خويش جست

 در بستر آن عدالت جاويد، خفته بود

 وقتى دوباره شام شد و آفتاب مرد

 وقتى سياهى اندوه بارشب يورش به خانه هاى غم آلود كوفه برد

در كنج كلبه اى يك طفل دردمند اشكى ز ديده ريخت...